زمزمه های یک شب سی ساله
اگر سفر بروی بی خبر، زبانم لال نجیب مثل نگاهش بلند مثل تمنا شبی شناخت دلت را و نیلبک برداشت بوی کسی که خشکشده لای دفترم فاطمه ی پور حسین: از آن شبی که به دل راز عشق حک کردی مردی کنار پنجره تنها نشسته است مردی که بخش اعظم قلبش شکسته است مردی که روح زخمی او درد می کند مردی که تار وپود وی از هم گسسته است چیزی درون سینه او می خورد ترک سنگی میان تنگ بلورش نشسته است مردم در انتظار نوای نی اند و مرد حتی نفس نمی کشد از بس که خسته است با احتیاط می کند از زندگی عبور مردی که مرگ بر سر او شرط بسته است *** پیچیده بوی دوست در آن سوی پنجره نفرین به هرچه پنجره وقتی که بسته است همین که شکل گذشته نشسته ای خوب است ل ل به لب نیامده لیلا هنوز هم یک سر سکوت می وزد اینجا هنوز هم نوحی دگر نیامده طوفان بیاورد ناشسته مانده صورت دنیا هنوز هم من با توام تو با من و با هم غریبه ایم دنیا ندیده لنگه ما را هنوز هم من بغض های خیس خودم را فروختم تو نه نگاه خشک خودت را هنوز هم...... از بوسه های شانه پرستم فراری اند آن شانه های باب تماشا هنوز هم من هرچه دار و هرچه ندارم برای تو لب باز کن به من بگو آیا هنوز هم .... حتی غزل گلوی خودش را بریده است اما به لب نیامده لیلا هنوز هم لم داده یک کفتار در پایان این شعر
بمانده آهِ دلم پشت در،زبانم لال
هزار سال گذشت از قرار دیدنمان
تو رفته ای که نیایی مگر؟ زبانم لال
مگر نه اینکه تو خورشید آسمان منی
چگونه شبم بی تو شد سحر؟ زبانم لال
هنوز مانده بفهمم تو شاعرم کردی
نگفتم از تو، از این بیشتر؟ زبانم لال
بگو که دل بکنم از تمام آدم ها
نگو فقط ز تو، تو یک نفر، زبانم لال
زده ست چوب حراج این غزل به احساسم
تو را اگر که نبینم؟ اگر...؟ زبانم لال
گلی شکفته و در دل نشسته یکه و تنها
شبیه لحضه ی نابی که در کشاکش طوفان
صدف گهر بنشاند به چشم ساحل دریا
شبیه خلوت یوشی که در غیاب صفورا
به ناگهان بنشاند فسانه در دل نیما
شبیه هرچه بگویم شبیه هرچه بخوانی
شبیه قصه ی مجنون شبیه حرمت لیلا
تمام وجه شباهت درست بود به جز آن
دوباره دیدن رویش همیشه وعده ی فردا
برای از تو سرودن دلش ترک برداشت
چه آسمان سپیدی مقابلش رویید
دو بال سبز به ابعاد شاپرک برداشت
در آرزوی بهاری همیشه جاویدان
خیال سبز ترا مثل یک محک برداشت
شبیه آدم عاشق گناه را فهمید
وسیب چشم تو انگار بوی شک برداشت
درست لحظهی چیدن...چه خواب شیرینی
میان هقهق باران دلش ترک برداشت
پیچیده در فضای اتاق مجاورم
پیچیده در اتاق «کسی نیست» بویشان
باید از این معادله سر در بیاورم
زیبایی تو کوچهی ما را گرفتهاست
این هم به گفتهی تو زیادیاست از سرم
تنها صدات توی هوا ایستادهبود
آوردمش اتاق نشسته برابرم
حالا کنار پنجرهی این اتاق تلخ
وردست چای و قلقل داغ سماورم
در کیف این هوای بهاینشکل دور خود
میپیچد و بهحرف میآید:
پشت کدام کلمه سرک میکشی به متن؟
روی کدام جمله هوای تو زد سرم؟
که من به دیدن کلماتی به شکل تو
در ساختار هر کلمه دست میبرم
اما دری به دیدن تو وا نمی شود
این سعی مردهایست که پشت همان درم
:«این لرزهی صدای زمستانی آشناست
این را شنیدهام م م من از د دفترم»
این جمله را که توی گلوی تو روشناست –
از سالهای قبل بهاین جملهمیبرم
«نقطه . تمام. این غزل آخر من است.
سلام ای صبح باران های فروردین بعد از این
که جاری می شوی در فرصت شیرین بعد از این
زمین از خواهش بی انتهای سیب سر شار است
شکوفا شو شبی ای باغ عطرآگین بعد از این
شکوفا شو که تلخ است این چنین بی برگ و بر ماندن
کنار حسرت آن چشمه ی نوشین بعد از این
تو می دانی چه تنگ ست آسمان بی فرصت چشمت
تجلی کن هلا چشم حقیقت بین بعد از این
سکوت باغ را از عطر حوّل حالنا پر کن
تو را چشم انتظاریم ای بهار آیین بعد از این
*
نگاه مهربانش را مگیر از ما خداوندا
مبادا بی اجابت ماند این آمین بعد از این....
مرا دچار همین درد مشترک کردی .
و با نگاه صمیمی خویش ای زیبا ؛
بلور خاطر من را پر از تر ک کردی .
به یک اشاره خود گوش خسته دل را ،
دوباره تشنه آواز نی لبک کردی .
چه سرنوشت عجیبی که بعد از این همه وقت ،
به ساده بودن قلبم دوباره شک کردی .
غروب بود که ناگه جدا شدی از من ،
و زخمهای دلم را پر از نمک کردی .
دوباره شعر قشنگی شده است میدانم :
تو در سرودن شعرم به من کمک کردی
ببین سکوت خودت را شکسته ای خوب است
شروع قصه اول تصادفی ساده
همان قضیه ساده تو خسته ای خوب است
نه یک شروع رمانتیک و نم نم باران
کمی نگاه غریبه شباهتی مبهم
آقا اجازه کلاس 202 اینجاست
و یک سوال شروع شد تمامی صبحم
کتاب بعد خیابان...دو تا خط ممتد
و جانماز و سکوت و دعا اگر میشد
و ضبط صوت قدیمی هجوم خاطره ها
صدای مبهم گلپا : خدا اگر میشد
و پنج روز صدایت غربه شدبا من
و قصه ای که دو باره بدون تو تکرار
و هفت شماره به روی نگاه من مانده
که هفت شماره و... آقا نیامدی انگار
چهار فصل دویدیم و آخرش ماندیم
میان برگ نخست کتاب دوممان
در این خجالت تاریک قهر های نجیب
رسیده ایم به آخر به نقطه پایان.
با احتیاط آقا! نیا! میدان مین! - شعر-
تو لذت آن میوهی ممنوعه بودی
من شاعرِ بی واژهیِ بی سرزمین، شعر!
یا روی پاکتها خودم را مینویسم
یا میکشم دور خودم دیوار چین - شعر-
تقدیر من یک عمر پرسه در خیابان
با آدمکهای غلیظ و تهنشین، شعر!
حالا بیا نزدیک، فالت را بگیرم
حافظ که نه! با خون شاعر بر زمین - شعر-
بغض تمام ابرها را من سرودم
باران نمیبارد بیایی زیر این شعر!
قالب : پیچک |